تبليغاتX
سلطان در باران

soltan-in-baran

میثم

soltan-in-baran

http://soltan-in-baran.blogfa.com

سلطان در باران

سلطان در باران

سلطان در باران

نه آنچنان عاشق باش که هيچ چيز را نبيني، نه آنقدر ببين که هرگز عاشق نشوي

سلطان در باران

او برای همیشه رفت
رفت....

 

برای همیشه رفت

 

رفت تا تنها بمانم

 

رفت تا تنهایم بگذارد

 

رفت تا فردایش خراب نشود

 

رفت تا امروزش را از دست ندهد

 

رفت تا دیروزمان را فراموش کند....

 

 

رفت بدون اینکه حتی پشت سرش را نگاهی بکند

 

رفت تا به یاد نیاورد ان همه دوست داشتن ها را

 

ان همه" دوستت دارم" گفتن ها را

 

رفت تا فراموش کند بین ما چه گذشت

 

ان همه قول و قرار

 

رفت تا ثابت کند بی وفا بود

 

رفت تا بی وفایی را باور کنم

 

رفت تا عشق مرا پرپر کند

 

رفت تا زندگی از سر کند

 

رفت اما من هنوز هستم

 

هنوز به شوق ان روزها دلبستم

 

رفت اما کاش حیرتم را می دید

 

بغض الوده به نفرتم را می دید

 

رفت اما تنها نرفت

 

من اما تنها می مانم

 

زیرا....

 

تنهایی سهم من است

 

دیگر در زیر باران تنها می روم

 

و تنها به فکر تنهاییم

 

تنها میمانم

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 23:12 توسط میثم |
شب
شب را دوست دارم!

 

 چون ديگر رهگذری از كوچه پس كو چه های شهرم نمی گذرد

 

 تا سر گردانی مرا ببيند .

 

 چون انتها را نمی بينم .

 

تا برای رسيدن به آن اشتياقی نداشته باشم

 

 شب را دوست دارم

 

چون ديگر هيچ عابری از دور اشك های يخ زده ام را

 

 در گوشه ی چشمان بی فروغم نمی بيند

 

 شب را دوست دارم :

 

 چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم

 

از شب می ترسم :

 

 تو را در شب از دست دادم.

 

 از شب متنفرم ،

 

 به اندازه ی تمام عشق های دروغين

 

 با آفتاب قهرم

 

 چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:36 توسط میثم |
بهار دل
سلام به دوستای گل خودم

 

خوب و خوش و سلامتین؟

 

خوب خدا رو شکر

 

عید همگی مبارک باشه امیدوارم سال پربرکت و خوبی رو پیش رو

 

داشته باشین

 

راستش من فردا همراه خانواده راهی شیراز میشیم دلم نیومد قبل رفتن اپ

 

 نکنم

 

از همه ی دوستای نازنینم که لطف کردن تو این مدت به من سر زدن بی

 

نهایت سپاسگذارم

 

همتونو دوست دارم و تو یه کلمه میگم عشقین به

 

خداااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

زیاد طولانیش نمیکنم فقط این متنو داشته باشین تا برم و برگردم:

 

 

افسوس می خورم ….
 
 
چرا؟
 
 
چرا با رفتن تو…………..
 
 
بهار می ايد ؟…
 
 
امدی در سرمای زمستان…
 
 
 به سردی زمستان بودی…..
 
 
 به غم انگيزی شبهای تنهايی…..
 
 
 به خشکی برف …
 
 
مي روی…..
 
 
 بهار می ايد …
 
 
به نظر معامله خوبی است….
 
 
اميد ان دارم بهار گلی بر چهره ات بنشاند …
 
 
چه اميد مبهمی…
 
 
گردش روزگار خطا ندارد ….
 
 
زمستان هيچ گاه بهار را نمی بيند…
 
 
 
+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:42 توسط میثم |
خواب
اين بايد از آن بايد هاست

 

که دست تو را می بوسد

 

تو را بغل می کند

 

تو بايد

 

در ماندن

 

بميری ...

 

لطفاً

 

و بعد مثلاً من آهن می شوم

 

و تو آهنگری

 

که خدا در چشمانت

 

آهن ربا کار گذاشته است .

 

 می رويم و می رويم

 

و به دور از شهر تو

 

به شهر من می رسيم

 

و زير چارقدت

 

کارگاه آهنگری راه می اندازيم .

 

...

 

حالا ديگر نه از دستانت کاری بر می آيد

 

و نه از ناخنی که برای روز مبادا گذاشته بودی .

 

اصلاً فرض کن

 

الآن قيامت است

 

قيامت " قهر قهر تا روز قيامت " بچگيمان .

 

اينجا

 

از آن نامردم هايی

 

که لباس سياه پوشيده اند

 

خبری نيست

 

اينجا بدن همشان سرخ است

 

در اين قيامت

 

فقط به خاطر مردمک چشمانت

 

- که منم -

 

فراموش می کنم

 

آن روزهايی که تو دروغ خانم بودی

 

و من باورت می کردم

 

تو مرا به شوخی می گرفتی

 

و پشت "کوچه ها" رها می کردی

 

تا شيطان مرا بخورد

 

غافل از آنکه چشمانت

 

شيطان تر از خودت بود .

 

خوب حالا

 

          تا " بايدمان "

 

                 از روی رختخواب " لطفاً "

 

                                           بيدار نشده

 

بيا بيدار بنشينيم و خدا را بشماريم و خواب ببينيم .

 

   

 

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:33 توسط میثم |
حکایت ازدواج
شاگردي از استادش پرسيد:

 

 عشق چست؟

 

 استاد در جواب گفت:

 

 به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور.

 

 اما در هنگام عبور از گندم زار،

 

 به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!

 

 شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

 

 استاد پرسيد: چه آوردي؟

 

و شاگرد با حسرت جواب داد:

 

 هيچ!

 

هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم

 

 و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .

 

 استاد گفت: عشق يعني همين!

 

 شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

 

 استاد به سخن آمد که :

 

 به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور.

 

 اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي!

 

 شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت .

 

 استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:

 

 به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم.

 

 ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم. همين!!

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 0:20 توسط میثم |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا