تبليغاتX
سلطان در باران
سلطان در باران

نه آنچنان عاشق باش که هيچ چيز را نبيني، نه آنقدر ببين که هرگز عاشق نشوي

سلام به همه دوستای گلم که تو این مدت ۱ سالی که این وبلاگ اپ نشد بازم به یاد من بودن و منو

 

فراموش نکردن

 

دلم واسه این وب و شما تنگ شده بود

 

امیدوارم تو این مدت موفقیت های زیادی رو بدست اورده باشین

 

من که سال پرباری رو گذروندم

 

معافی از خدمت یکیش بود

 

از این به بعد منتظر اپای توپ من باشید

 

قربون همگیتون

 

تا بعد

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 3:58 توسط میثم| |

رفت....

 

برای همیشه رفت

 

رفت تا تنها بمانم

 

رفت تا تنهایم بگذارد

 

رفت تا فردایش خراب نشود

 

رفت تا امروزش را از دست ندهد

 

رفت تا دیروزمان را فراموش کند....

 

 

رفت بدون اینکه حتی پشت سرش را نگاهی بکند

 

رفت تا به یاد نیاورد ان همه دوست داشتن ها را

 

ان همه" دوستت دارم" گفتن ها را

 

رفت تا فراموش کند بین ما چه گذشت

 

ان همه قول و قرار

 

رفت تا ثابت کند بی وفا بود

 

رفت تا بی وفایی را باور کنم

 

رفت تا عشق مرا پرپر کند

 

رفت تا زندگی از سر کند

 

رفت اما من هنوز هستم

 

هنوز به شوق ان روزها دلبستم

 

رفت اما کاش حیرتم را می دید

 

بغض الوده به نفرتم را می دید

 

رفت اما تنها نرفت

 

من اما تنها می مانم

 

زیرا....

 

تنهایی سهم من است

 

دیگر در زیر باران تنها می روم

 

و تنها به فکر تنهاییم

 

تنها میمانم

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 23:12 توسط میثم| |

شب را دوست دارم!

 

 چون ديگر رهگذری از كوچه پس كو چه های شهرم نمی گذرد

 

 تا سر گردانی مرا ببيند .

 

 چون انتها را نمی بينم .

 

تا برای رسيدن به آن اشتياقی نداشته باشم

 

 شب را دوست دارم

 

چون ديگر هيچ عابری از دور اشك های يخ زده ام را

 

 در گوشه ی چشمان بی فروغم نمی بيند

 

 شب را دوست دارم :

 

 چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم

 

از شب می ترسم :

 

 تو را در شب از دست دادم.

 

 از شب متنفرم ،

 

 به اندازه ی تمام عشق های دروغين

 

 با آفتاب قهرم

 

 چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟

 

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:36 توسط میثم| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت